تبلیغات
باشگاه راگبی ملوان سپید بندر انزلی - داستان چگونگی پیوستن من به راگبی و سرگذشت راگبی بندرانزلی
باشگاه راگبی ملوان سپید بندر انزلی
راگبی فوتبال آمریکایی نیست بلكه تنها دارای وجه تشابهاتی با آن میباشد این ورزش منشا انگلیسی دارد و دومین ورزش پُر طرفدار دنیاست
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


بندرانزلی مهد راگبی ایران از ابتدا تا اكنون
اولین شهری كه در دوران گذشته به طور حرفه ای تشكیل تیم داد

مدیر وبلاگ : باشگاه ملوان سپید بندرانزلی
نظرسنجی
كشور مورد علاقه شما در ملیت راگبی كدام است؟











سلام دوستان

در این قسمت میخام در مورد سرنوشت گذشته من در راگبی و راگبی بندرانزلی تا به امروز رو براتون بازگو کنم.

حدود 2سال قبل که من هنوز راگبی بازی نمیکردم توی کوچمون در حال قدم زدن به سمت مغازه ای بودم که روی یک دیوار یک آگهی توجه من رو به خودش جذب کرد.

که توش نوشته بود که برای راگبی در حال جذب کردن بازیکن هستند،و من هم فورا شماره تماسی رو که مربوط به مربی میشد رو سریع یادداشت کردم و موضوع رو با پسر عموم در میون گذاشتم و اون هم با من موافقت کرد که بیاد راگبی.

فردای اون روز من شماره تماس رو گرفتم تا با مربی تیم راگبی برای رفتن به اون تیم صحبت کنم ولی هرچقدر که زنگ میزدم گوشی خاموش بود،روز بعد و روزهای بعد هم زنگ زدم بازم گوشی خاموش بود اینقدر زنگ زده بودم و صدای بوقی نشنیده بودم دیگه نا امید بودم تا 2ماه کارم هر روز زنگ زدن بود و نا امیدی و همش تو فکر بودم که چرا آگهی زدن ولی گوشی خاموشه بعد یه مدت نا امیدی که دیگه داشتم موضوع راگبی رو فراموش میکردم یه روز تصمیم گرفتم که دوباره زنگ بزنم،فکر میکنم که حدود 3ماه گذشته بود که بازم شماره رو گرفتم و زنگ زدم ولی با کمال نا امیدی بازم دیدم که گوشی خاموشه دیگه بدجوری نا امید و دلسرد شده بودم تا اینکه یه به پسر عموم گفتم بیا بریم تربیت بدنی شهر شاید اصلا اونا بدونن قضیه چیه؟

و این شد که یه روز رفتیم تربیت بدنی پیش آقای جعفرزاد و ماجرا رو با ایشون در میون گذاشتیم و ایشون هم گفتن چند ماهی میشه که تمرین نمیکنن ولی باید بزودی تمرینات رو شروع کنن.

بعد من گفتم آخه من نمیدونم چرا گوشیشون خاموشه و ایشون گفتن من خبر ندارم که چرا گوشیش خاموشه.

باز هم سر از پا درازتر برگشتیم و رفتیم.

ولی بازم با سماجت بعد از چند روز برگشتیم و اوضاع و خبرا رو جویا شدیم و ایشون هم گفتن که هنوز هیچ خبری ازشون نیست.یکهو گفتن که بچه ها شماره رو درست میگیرین و من گفتم خوب آره مگه شمارشون

این نیست و بعد شماره رو خوندم و بعد ایشون گفتن که من نمیدونم بزار نگاه کنم و برای من شماره رو خوندن تا من ببینم که درست گرفتم یا نه در حال خوندن اعداد بودن که یکهو من متوجه شدم که در آخر شماره ای که من یادداشت کردم شماره ای هست که ایشون برام نخوندش.

گفتم ببخشید میشه یکبار دیگه واسه من بخونیدش و دوباره برام بازگو کردو اون لحظه بود که فهمیدم مشکل از کجاست و من چه منگول بازی ای در آوردم.

تعداد شماره هام رو شمردم و دیدم بجاب اینکه 11 تا باشه 12تاست و من یه شماره که معلوم نیست از کجا آورده بودم و نوشته بودم رو زیاد دارم.سریع گفتم مرسی و از دفتر اومدم بیرون و با پسر عموم رفتم داخل استادیوم و روی سنگهای نیمکتی نشستم و شماره رو گرفتم توی زوق فراوون بودم که دیدم داره بوق میخوره وای که 4ماه رو الکی با یه اشتباه تو توهم بودم.

بعد از چند تا بوق خوردن صدای رسایی جواب داد بله و در اون لحظه بود که ارتباط من با آقای حسین استقامت برقرار شد.

بعد از کمی گفتگو متوجه شدم که تمرینات به دلیل کمی بازیکن لغو شده و آگهی دادن تا بازیکن جذب کنن.

و ایشون به من گفتن که قراره انشا الله تا 2ماه دیگه مسابقات برگزار بشه.

روزها برای من به کُندی میگذشت که بعد از 2،3 ماه شماره آشنایی دیدم که با عجله گفتم بله؟

و پشت خط که آقای استقامت بود با من شروع به صحبت کردو از من خواست که براش مدارکی جهت ثبت نام ببرم و از اونجایی که من جایی بودم نمیتونستم که برم این معموریت رو به پسرعموم سپردم و اون مدارک مربوطه رو سر قرار مربوطه به مربی سپرد.

و قرار شد که ما از جمعه هفته آینده سر زمین تمرین باشیم.

و بالاخره روز موعود فرا رسید و من و پسر عموم سر تمرین رفتیم،اون روز برای اولین بار بود که آقای استقامت رو میدیدم.

مردی با قد متوسط با چهره ای دلنشین ریشش پروفسوری بود و با موهای کوتاه و عینکی بر چشم و یک کیف مهندسی هم در دستانش بود.

با دیدن ما خیلی گرم احوالپرسی کردو ما هم با ایشان چاقسلامتی کردیم و لباسهایمان را در آوردیم و شروع کردیم به تمرین کردن.

جلسه اول خوب بود با تعداد نزدیک به 10_12 نفر تمرین کردیم و واقعا از راگبی خوشم اومد.

و از اینکه برای این رشته این همه وقت گذاشتم و پیگیری کردم از ته دلم راضی بودم.

روزها کم کم سپری میشد و ما تمریناتمون رو صفت و سخت انجام میدادیم.

ولی اوضاع همینطور خوب پیش نمیرفت تا اینکه یک روز باز هم تیم داشت به سرنوشت قبل از پیوستن من به تیم مبتلا میشد و بازهم با کمبود بازیکن مواجه شدیم.

واقعا نمیدونم که چرا بعضی ها بی مسعولیت بودن که مارو اینجور تنها گذاشتن.روزها گذشت و گذشت و بجایی رسید که ما وسط زمستون توی او یخبندون شهر انزلی وسط یک زمین ساحلی با 3نفر که یکیشم خود مربی بود توی لجن و آب با بدبختی تمرین میکردیم.

و باز هم روزها به کندی میگذشتو ما به بهمن نزدیک میشدیم که آقای استقامت خبر داد که از شیشم بهمن ماه مسابقات کشوری قراره که در اهواز برگزار بشه.

خیلی برام جالب بود بعد از اون خبر بازم اوضاع مثل سابق بود و تیم دوباره جون گرفت.

یک روز جمعه آقای استقامت تمام بچه ها رو جمع کرد تو صف و گفت بچه ها من 2نفر رو به عنوانهای زیر انتخاب کردم.

یکی دبیر هیئت راگبی و دیگری مسعول استعداد یابی تیم.

و اول خوند معرفی میکنم دبیر هیئت راگبی بندرانزلی آقای وهاب عبدی و مسعول استعداد یابی تیم میثم عبدی.

آره درست حدس زدید من و پسر عموم مسعولیتهای جدیدی علاوه بر بازیکن بودن در تیم به دست آورده بودیم و تمام این اتفاقات به دلیل رفاقت خوب ما سر تمرین بود و ما مزد زحماتمون رو گرفته بودیم و مربیمون این رو خوب میدونست.

یک شب در بلوار معروف شهر بودم که دوستم امانوئل رو دیدم که به من گفت میخام بیام راگبی و اینطور شد که اون هم به تیم ما پیوست.

ما در کنار همدیگه تمرین کردیم و تمرین کردیم تا ایمکه یک روز خبر رسید که ما بدلیل دیر اقدام کردن برای ارسال اسامی نمیتونیم به مسابقات اعزام بشیم.

وای که چقدر برای یک ورزشکار سخته چنین روزی خلاصه به هر دری زدیم نشد که نشد.

تمرینات رو برای چند روز تعطیل کردیم و دقیقا 2روز مونده بود به مسابقات مربیمون به من زنگ زد و خبری خوشحال کننده به من داد که من کار هارو درست کردم و ما قراره اعزام بشیم فقط الان هیئت بودجه نداره و ما باید بودجه اعزام رو از جیب پرداخت کنیم البته بعد از 2ماه هیئت پول مارو برمیگردونه.

و من و تمام بچه های تیم موافقت کردیم.

اینطور شد که فردا شبش ما عازم اهواز شدیم.

در اهواز به ما خوش گذست البته بماند که بدلیل بی تجربگی گند زدیم به مسابقاتمون ولی در کل خاطره خوبی بجا گذاشتیم.

بعد از برگشت از اهواز 2ماه تمرینات تو استراحت بود که بعد از 2ماه دوباره ما تمرینات رو شروع کردیم. بعد از یه مدت متوجه شدم که به تیم ملی دعوت شدیم و قراره که همراه مربیم به زنجان برای شرکت در اردوی تیم ملی حاضر بشم.

اونجا همه چیز عالی بود من در کنار مربیم تو تمام تستها بودم و خوش درخشیدم و این رو هم مدیون مربیم بودم که تمرینات بدنسازیش واقعا عالی بود.

خلاصه بعد از 2روز از اردوی تیم ملی به بندرانزلی برگشتیم و تمرینات رو از سر گرفتیم.

7_8 ماهی گذشته بود که یکهو مربیمون مجبور شد برای کارش برای همیشه به منجیل بره و بعد از اون لحظه تا 7-8 ماه بعدش یعنی تا به الآن من و دوستم امانوئل تیم رو میچرخونیم.

که البته مربیمون تا چند مدت دیگه به تمرینات بر میگرده و هم اکنون هم تلفنی تمرینات رو زیر نظر داره و با شخص خود من هم مستقیم در ارنباط هستش.

در طول این مدت تعداد ما خیلی خوب شده و در حال اضافه شدن به تعداد بازیکنانمون هستش و الآن چیزی بالغ بر 25نفر هستیم و همه چی خوبه و به تازگی به لطف دوست و فامیل خوبم هاشم فلاحتی به عضویت باشگاه ملوان سپید در اومدیم و الان دیگه تو زمین ساحلی تمرین نمیکنیم و چمن برای این تمرین در اختیار ما گذاشته شده.

و در کل اوضاع تیممون شکر خدا در حال بهتر شدن و عالی شدنه.

و در آخر میخام از مربیه خوبمون که من واقعا میدونم چه زحماتی برای ما کشیده و هنوزم دورادور در حال کشیدنه تشکر کنم.

دستش رو از راه دور میفشارم و میگم:خدا یدونه/مربی هم یدونه که اونم آقای استقامت هستش. واقعا برای ما خیلی زحمت کشید و همچنین از دوستان خوبم که من رو تو اداره ی فعلیه تیم همراهی میکنن کمال تشکر رو دارم واقعا ازشون ممنونم.

این افراد شامل امانوئل و هاشم میشه که واقعا در کنار من و پا به پای من کمکم کردن.

و از اینکه تونستیم راگبی بندرانزلی رو با این همه مشکلات حفظ کنیم خیلی خوشحالم و این رو مدیون کمکهای دوستانم هستم.

باور کنید که راگبی رو این افراد با کمک من با چنگ و دندون نگه داشتن.

البته مشکلاتی که پیش آمده بود رو جایز نیست که من اینجا در میان بزارم.

ولی در کل و در آخر ماجرا از تمامی دوستانی که تا به الآن یار و یاور تیم خودشون بودن رو تشکر میکنم.

دبیر هیئت راگبی بندرانزلی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 12 آذر 1389
شنبه 18 شهریور 1396 09:06 ق.ظ
Hmm is anyone else encountering problems with the pictures on this blog
loading? I'm trying to find out if its a problem on my end or if it's the blog.
Any suggestions would be greatly appreciated.
پنجشنبه 16 شهریور 1396 06:56 ق.ظ
Thankfulness to my father who informed me concerning this webpage, this website is genuinely awesome.
دوشنبه 9 مرداد 1396 11:36 ب.ظ
For most up-to-date news you have to pay a visit the
web and on the web I found this website as a finest site for most
recent updates.
دوشنبه 4 اردیبهشت 1396 09:32 ق.ظ
Hello there! I know this is somewhat off topic but I was wondering if you
knew where I could locate a captcha plugin for my comment form?

I'm using the same blog platform as yours and I'm having difficulty finding one?

Thanks a lot!
سه شنبه 29 فروردین 1396 08:55 ق.ظ
Fascinating blog! Is your theme custom made or did you download it from somewhere?
A theme like yours with a few simple tweeks would really make my blog stand out.
Please let me know where you got your design. Thank you
دوشنبه 28 فروردین 1396 07:26 ب.ظ
Howdy! This is kind of off topic but I need some guidance from an established
blog. Is it difficult to set up your own blog? I'm not very techincal but I can figure things
out pretty quick. I'm thinking about setting up my own but
I'm not sure where to begin. Do you have any
points or suggestions? With thanks
چهارشنبه 23 فروردین 1396 05:39 ب.ظ
I have to thank you for the efforts you've put in writing this blog.
I'm hoping to view the same high-grade content
by you later on as well. In fact, your creative writing abilities has encouraged me to get my own, personal website now ;)
سه شنبه 22 فروردین 1396 09:18 ب.ظ
Pretty! This was an incredibly wonderful article.
Thanks for providing these details.
یکشنبه 19 دی 1389 01:31 ب.ظ
kholase adam bayad koonesh pare she & too zendegish be jaee berese.faghat yadetoon bashe che balahaee saretoon oomad.man khodam khob midoonam che kooni azat pare shod.parcham ro bebarin bala.zahmathatoon nabayad be khatere las zadane baziha bega bere.oomidvaram aval beshin.LEBASE MANAM YADET NARE
باشگاه ملوان سپید بندرانزلی نوكرم دادا
100% همه رو كه گفتی پیروی میكنیم
لباستم سر جاشه...
جمعه 19 آذر 1389 11:52 ب.ظ
سلام
از اینكه از وبلاگ ما (باشگاه راگبی كنگره 60) دیدن می كنید و نظر می گذارید تشكر می كنم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
به سایت ما خوش آمدید
کلیه حقوق این وبلاگ برای باشگاه راگبی ملوان سپید بندر انزلی محفوظ است